
وداع
به ياد دارم که آن شب
پريشان و هراسان
به بالينت رسيدم
نگاهی گرم, با لبخند معصوم
که از قعر دلای ما خبر داشت
بيانگوی وصال روح ما بود که روی سينه ام سر تا سر عمر هميشه حرفمو فرياد من بود
چه دانستم که آن شب آن نگاه گرم و آن لبخند معصوم, نگاه آخر و لبخند آخر
در اين دنيای خالی از وفا بود
در آن شب باز يکبار ديگر
ترا بوسيدم و بوئيدم از سر
سراغ عطر خاصت را گرفتم
که از عطر اقاقی بود بهتر
پس از آن شب که سوگ رفتن تو
شکست پشتم نماند ديگر بجز خاکستر از تو
برفتم سوی خود خلوت گرفتم, زدم بر سينه و ماتم گرفتم
دلم ميخواست دست بر فرياد دارم
که در دل غصه و آلام دارم
به هر جا خيره گشتم
سراسيمه بسويت ميدويدم
به کنجی خسته و آرام خزيدم
شدم غرق حضورت در وجودم
از آن چند لحظۀ آخر, با هم
هزازان خاطره در ياد دارم