سفر به ناکجا


کوله ام را بستم پر لبریز ز بوی گل سرخ

سبک و نرم چو خواب

کوله ای پیرتر از عکس ان پیر درخت که خمیده روی اب

کوله ام را بستم

و از انجا بخیالم که نبودم خوشبخت

رخت خود بر بستم

از همه دل کندم

از همان پیر درخت سرکوی

که همیشه سر ظهر

سایه ای بر د ر و دیوار حصار دل ما مینداخت

صحبت از دیداری نامشخص کردم

کوله ام را بستم

بوسه بر خاک زد م

بوسه بر د ستان پیر حامی و سایه سر

بوسه بر افتابی شاهد هر چه دگر

از همه دل کندم

و زمان طغیان احساس

غم و تنهایی دل کوله زدم

با دلی تشنه ولی چشمی تر

سنگ نادانی به ائینه زدم

با تهی جام تنم مستانه

قدحی از می افسانه زدم

و ز کشف نور او وقت غروب

پشت پا خانه و کاشانه زدم

چشمهایم بستم

پشت سر نیز نگاهی نزدم

در رهی نا معلوم ترک برزن کردم

و از انجا رفتم

واز انجا گر چه از لحظه اغاز سفر

افکاری

سایه سرد و غم انگیز به نور دلمان میانداخت

همزمان

فکر و اندیشه بی فردایی

خوره روح و روانم همراست

از انجا رفتم

به میان موج نا ارام غم

غوطه زدم

در غم در وطن خویش غریب

در غم حسرت یک روی نجیب

و چرا دامن مادر دگرم جایی نیست

کودکی حافظ اسرارم نیست

و از انجا رفتم

کوله ای بر دوشم پرتر از دل ابران سیاه

قلب رنجور مرا همراهست

...که چرا