بی تو


بر لب پرتگاه بی کسی ایستادم

و ز اغاز نبود به سکوت انتها مینگرم

چشم میبندم

قطره ای اشک ز دریای وجود

میزند سینه بر این صخره سخت

و صبورانه بر این ساحل سرخ می غلطد

چونکه او میداند

موج این دریا ندارد برگشت

و فرو میشیند

و فرو میشیند در رهی ساخته از دست زمان

که بر این ساحل روح چین غم انداخته است

و ترا در فرورفته ترین گوشه کنار عمقش میجویم

هر چه دارم هر چه که میخواهم خفته در این دریاست

گر تو در ان باشی

تو در این دریا قادر و صاحب امواج وجود

طغیان روحم کسریت در دریاست

بی تو بر لب پرتگاه بی کسی ایستادم

و به عمقی بی انتها مینگرم و ترا میخواهم